فریاد زمین
ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست.
شیرین لبی شیرین تبار مست و می آلود و خمار مه پاره ای بی بند و بار با عشوه های بی شمار هم کرده یاران را ملول هم برده از دل ها قرار مجنون مهرویان کنار تو یار بی همتا کنار زلفت چو افشان می کنی ما را پریشان می کنی آخر من از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار یاران هوار ، مردم هوار از دست این بی بند و بار از دست این دیوانه یار از کف بدادم اعتبار می میزنم می میزنم جام پیاپی می زنم هی میزنم هی میزنم بی اختیار کندوی کامت را بیار در کام بیمارم گذار تا جان فزاید کام تو بر جان این دلخسته بشکسته تاب شیرین لبی شیرین تبار مست و می آلود و خمار مه پاره ای بی بند و بار با عشوه های بی شمار هم کرده یاران را ملول هم برده از دل ها قرار مجنون مهرویان کنار تو یار بی همتا کنار زلفت چو افشان می کنی ما را پریشان می کنی آخر من از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار آنکه حرفهایش معماست دیوانه است. اما آنکه حرف و سکوتش هر دو معماست عاشق است. یکی را می شناختم که از فرط سکوت، زبانش محو شده بود. خانه ای داشت که دیوار هایش لال بودند. بر روی یکی از دیوار های خانه نوشته شده بود: اینجا لبها وازه ها را نمیشناستد. در سکوت این خانه، مرگ جاری بود. با خود اندیشیدم در جهان حرفهایی است که اشک روح را در می آورد. بر روی لب هایم گرد و خاک نشسته بود. وقتی آه کشیدم گردباد به پا شد. فکر کردم مرده ام، زیرا در رگ هایم خاک جریان داشت. حرفهایم در گور کهنه ذهنم مدفون شده بود. دندان هایم سنگ لحدی بود که روی جسد وازه های خاموش قرار می گرفت. حرفهای یتیم دلم در گلو شکوفه زدند و جوهرشان را به شکل حلقه اشک به چشمانم فرستادند. به یاد فیلسوف افتادم که می گفت: حرفهایی که پیاز می زند اشک آدم را در می آورد. البته گالش پلاستیکی هم وقتی دهان باز می کند که حرفی برای گفتن دارد. تازه از فرنگ برگشته بود. در اولین صبح آشنایی بجای سلام گفت: های! و من های، های گریستم. دوست داشتم حرف استخواندار به او بزنم تا در گوشش گیر کند. آخر حرفهای استخواندار نرم نیستند. درست مثل حرف آخر چاقو که یا "مرگ یا هیچ" است. آخر تقصیری ندارد. اسلحه حرف منطق نمی فهمد. در بسیاری اوقات حرف زور شنیدنی نیست، تحمل کردنی است. بعضی حرفها هم آنقدر سنگینند که به سنگینی اورانیوم می مانند. در خانه ای که دیوار هایش لال بودند، آنقدر پر از سکوت شدم که گوشهایم صدای راه رفتن خون در رگهایم را شنید. مزه خون شور است. مزه حرف حق هم در شنیدن تلخ! اما حرف های تلخ مثل دارو می مانند و در بیشتر اوقات روان آدمی شفا می دهند. حرفهای شیرین را باید مثل سقز جوید و درون چاه تف کرد چرا که ارزش هضم شدن راندارد. این حرفها، این حرفهای بی غیرت لحظه ای پیش در من بودند و اینک بر زبان دشمن منند. راستی که حرفهای بی حیا برهنه اند. آخر چرا در این دنیا اینقدر حرف با شرف کم است؟ حتی بعضی از "قول ها" بی شرف می شوند. وای که آنقدر پر از حرفم که نمی خواهم با هیچکس حرف بزنم. صندوق صدقات داشتم فکر میکردم ایرانی ها چقدر خرافاتی هستن با جملاتی مثل (صدقه هفتاد نوع بلا را دفع می کند و....)پولشونو میندازن تو این صندوق من یه چرتکه انداختم اگه از جمعیت 70 میلیونی ایران 40 میلیون نفر بطور متوسط روزی 50تومن داخل صندوق بندازن میشه2000000000 تومن در روزحالا ما میگیم نه1000000000تومن با این حساب ما باید یه فقیرنداشته باشیم حالا این فقیرا یا جمعیتشون از 50 میلیون بیشتره یا......بگذریم کمک به هم نوع خیلی خوبه ولی فکر نمیکنم با صدقات بشه تا یادم نرفته ماشاا... انقدر پول ما ارزش داره که من خودم میشناسم افرادی رو که از مواد سکه ها آلیازشو استفاده میکنن یعنی سکه ها رو ذوب کرده و از فلزش در کارای دیگه استفاده میکنن البته دولت یه کار خوبی که انجام داده با کوچک کردن سکه ها وخروج سکه های 5و10 تومنی از چرخه اقتصاد جلوی اینکارو گرفته ولی بازم افرادی هستند که سکه زیاد میبینن اشاره به شخص خاصی نیست بگذریم تو رو خدا شما که میخواین کمک کنید به این مراکز درمانی هموفیلی وتالاسمی ها سر بزنید اینام بچه های همین خاکند و از مداوای یه هموطن احساس بودن کنید قضاوت با شما خدا در زمانهاي دور، هنگامي كه لبهايم براي نخستين بار به لرزه درآمدو آماده سخن گفتن شد ، از كوه مقدس بالا رفتم و خدارا چنين صدا زدم :" پروردگارا!من بنده ي تو ام و تو را پرستش كرده ام . اراده ي پنهان تو شريعت من است و تازماني كه زنده ام از تو اطاعت خواهم كرد." اما خداوند پاسخم را نداد و مانند طوفاني سهمگين گذشت و از چشمانم پنهان شد. هزار سال بعد براي دومين بار از كوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنين سخن گفتم: "خداوندا!من آفريده ي توام . تو مرا از خاك آفريدي و از روحت در من دميدي ، سپس همه ي وجودم از توست."اما خداوند پاسخي نداد و همچون هزاران پرنده ي تيز پرواز از من گذشت.آن گاه هزار سال بعد ، باز از كوه مقدس بالا رفتم و براي سومين بار با خدا چنين سخن گفتم :"خداي من ! اي پدر مقدس ! من فرزند دوست داشتني تو هستم . با عشق و دلسوزي مرا به وجود آوردي و با مهر و عبادت ،ملكوت تورا به ارث خواهم برد."اين با نيز خداوند پاسخي نداد و همچون مهي كه تپه هاي دوردست را مي پوشاند ،از من گذشت . سپس هزارسال بعد ، از كوه مقدس بالا رفتم و براي چهارمين بار با خدا چنين سخن گفتم :"اي آفريدگارمن ! اي كمال و آرمان و مقصد من! اي حكيم دانا! من گذشته ي تو و تو فرداي مني .من ريشه هاي تو در زمين و تو روشنايي آسمان ها هستي و ما با هم در مقابل خورشيد رشد مي كنيم."در اين هنگام خداوند به سوي من خم شد و سخنان شيريني را در گوشم زمزمه كرد و همچون دريايي كه جويباري را در بر مي گيرد،مرا در اعماق خود فرو برد وزماني كه به سوي دره ها و دشت ها سرازير شدم ، خدا نيز آنجا بود برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه به این تصویر دقت کنید تبلیغات نیست این مطب منتقل شده ((داندان پزشکی)) الان ساعت ۳.۵۴ دقیقه است و من هنوز مثل سگای بی خواب بیدارم نه انگار که باید برم سرکار الانم که دارم این چرندیات رو میتایپم یه بی حسی بهم دست داده. این روزا فکرم شده یه انقلاب یه تحول یه چیزی که از این رخوت نجاتم بده . همش منتظرم اصلا میدونی چیه ما آدما همه همینجوری هستیم بعضی یا منتظر یه منجی هستن بعضی ها هم هنوز دارن با حماسه زندگی میکنن و منم که منتظر ظهور یه انقلابم..... بگذریم من دوتا کدئین خوردم داره اثر میکنه 





